شمارهٔ ۷۸۸

غزلیات

ای که بر من جور تو بسیار شد
زاریم بشنو که کارم زار شد

من که اندر سر جنونی داشتم
خاصه سودای تو با آن یار شد

تا لبت بر نقطه جان خط کشید
نقطه جان من از پرگار شد

تا تو دست و پا نهادی حسن را
نیکوان را دست و پا بیکار شد

دوش پنهان می کشیدم زلف تو
چشم مستت ناگهان بیدار شد

از عزیزی مردم چشم منی
گر چه در چشم تو مردم خوار شد

خسرو از ابروی خود سازد کمان
پس به پیش خسرو خاور کشد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}