شمارهٔ ۸۴۹

غزلیات

دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد
وین مملکت زمانه به خورشید و مه نداد

آبش مباد ریخته، هر چند زان زنخ
صد تشنه را بکشت که آبی ز چه نداد

صوفی که خاک نیست سرش در ره بتان
گفتش به سر زنید که پیرش کله نداد

دیدن به خواب هست گنه، لیک دوزخی ست
آن کس که در جمال تو داد گنه نداد

شرمنده از هلاکت خسرو مشو، چه شد
یک جانت بیش داد، سه و چار و ده نداد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}