شمارهٔ ۸۶۷

غزلیات

ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود
آن بیوفای عهد شکن را سفر شود

کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت
نزدیک بود کز تن من، جان به در شود

او می رود چو جان و مرا هست بیم آن
کو بر سرم نیابد و عمرم به سر شود

کو قاصدی که بر دل من دل بسوزدش
تا سوی آن خلاصه جان و جگر شود

لیکن خبر چگونه رساند به سوی من
قاصد که هم ز دیدن او بی خبر شود

گویی مه دو هفته بدیدش که هر شبی
بیگانه تر برآید و باریکتر شود

بی او جهان، دو چشم ندارم، که بنگرم
بیرون کشم دو دیده، اگر دست در شود

ای آب دیده، این دل پر خون ببر ز من
در پای او فگن، مگرش دل دگر شود

گر تا به لب رسید فلان را ز دیده آب
زان بیشتر بپای که بالای سر شود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}