شمارهٔ ۸۶۸

غزلیات

هر شب دلم ز دست خیالت زبون شود
تا حال من به عاقبت کار چون شود

خونریز گشت مردم چشمت چو ساقیی
کز دست وی قرابه می سرنگون شود

باران اشک خانه چشمم خراب کرد
دستم هنوز زیر زنخدان ستون شود

تا با کمال حسن چو ماهی برآمدی
هر شب به چرخ کاهش من بر فزون شود

یک ره اگر چو کبک خرامی به سوی باغ
گر کبک بیندت به تگ پا برون شود

دل را بسوختی و هنوز از برای تو
سوگند می خورد که به آتش درون شود

یکبارگی خیال تو ما را زبون گرفت
زینگونه کس چگونه کسی را زبون شود؟

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}