شمارهٔ ۹۲۱

غزلیات

کسی که یار وفادار و مهربان دارد
سعادت ابد و عمر جاودان دارد

مگر که گرد لب لعل آن صنم گشته ست
که باد صبحدم امروز بوی جان دارد

حدیث او همه روز و هلاک او همه شب
کسی بود که مرا دست بر دهان دارد

گل از جوانی مشغول حسن و خنده زنان
چه آگهست که بلبل چرا فغان دارد؟

مگر که جان بتوان بردن، ای مسلمانان
کسی ز بی غمی اندر جهان نشان دارد

بترس از آه من، ای چشم یار و برمشکن
که ناتوانی، این گرمیت زیان دارد

تبارک الله چندین دلی که سوی تو رفت
یکی چه گویی از آن جمله خان و مان دارد

رو مدار که مردار جان دهم پیشت
که چشم مست تو هم تیر و هم کمان دارد

زبان نماند، ز نامت هنوز سیری نیست
دریغ خسرو مسکین که یک زبان دارد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}