شمارهٔ ۹۶۸

غزلیات

دل ز نادیدنت به جان نشود
اگرم هوش بیش از آن نشود

مخرام اینچنین به نازکه تا
خلق را جان و دل زیان نشود

دیده را خاک پات روشن شد
نور بر دیده ها گران نشود

تو چسان می رباییم، باری
تن مرده به حیله جان نشود

مرغکت، بیند ار به باغ روی
پیش هرگز به آشیان نشود

عشق پشتم شکست و کیش گراینست
تیر خسرو چرا کمان نشود؟

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}