شمارهٔ ۱۰۴۰

غزلیات

جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید
چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟

غلام نرگس نامهربان یار خودم
که کشته بیند و بخشایشی نفرماید

چو مایه هست زکاتی بده گدایان را
که مال و حسن و جوانی به کس نمی‌آید

کسی که در دل شب خواب بی غمی کرده است
بر آب دیده بیچارگان نبخشاید

هلاک من اگر از دست اوست، ای زاهد
تو جمع باش که عمر از دعا نیفزاید

چه کم شود زتو، ای بی وفای سنگین دل
به یک نظاره که درمانده ای بیاساید

دلم مشاهد ساقی و روی در محراب
بیار می که ز تزویر هیچ نگشاید

ز من مپرس، دلا، گر تو توبه می شکنی
که مست و عاشق و دیوانه را همین شاید

به زندگی نرسد چون به ساعدت خسرو
بکش، مگر که به خون دست تو بیالاید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}