شمارهٔ ۱۰۶۱

غزلیات

شبی گر آن پسر نازنین به ما برسد
بود امید که بر درد ما دوا برسد

چه گویمش که بلایی ست او به نیکویی
چنان بلای دل، ای کاشکی به ما برسد

رود کرشمه کنان در ره و هزار چو من
بمرده باشد هر سو، به خانه تا برسد

عمامه کج نهد و بس که پیچ پیچ کند
به هر دل از خم او پیچشی جدا برسد

ز بهر خوبان گویند «جان خود بفروش »
هزار بار فروشم، اگر بها برسد

بیار زلف دلاویز تا به سینه نهم
دل ز جای برفته مگر به جا برسد

جفای برشکنی های تو مرا بشکست
رو مدار که بر خسرو آن جفا برسد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}