شمارهٔ ۱۰۶۵

غزلیات

حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد
که فتنه ای ز تو در هر ولایتی برسد

شود به فتوی خط تو خون حسن مباح
اگر به روی تو بر گل روایتی برسد

دلت بگفت کسی از ستم نیاید باز
مگر ز غیب مر او را هدایتی برسد

ز بیم با تو حدیثی نمی توانم گفت
که از من و تو به هر کس حکایتی برسد

اگر مرا نرسد با تو راز خود گفتن
ترا، اگر کنی، ای جان، عنایتی برسد

ز آه من به جهان صبح رستخیز دمید
بود که شام غمت را نهایتی برسد

چو غنچه پای به دامان صبح کش، خسرو
ز دوست بو که نسیم عنایتی برسد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}