شمارهٔ ۱۱۱۵

غزلیات

فزون شد عشق جانان روز تا روز
کجا زین پس شب ما و کجا روز

ز بیهوشی ندانم روز و شب را
شبم گویی یکی گشته ست با روز

دل است این، هیچ پیدا نیست، با خون
شب است این، هیچ پیدا نیست، یا روز؟

چه خفتی؟ خیز، ای مرغ سحر خیز
ترا روزی همی باید، مرا روز

مگو، جانا، که روزی بر تو آیم
ندارد چون شب اندوه ما روز

تو خوش خفته به خواب ناز تا صبح
مرا بیدار باید بود تا روز

چه عیش است این که خسرو را به هجرت
شود هر شب به زاری و دعا روز

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}