شمارهٔ ۱۱۸۴

غزلیات

قبا و پیرهن او که می رسد به تنش
من از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش

کرشمه می کند و مردمان همی میرند
چه غم ز مردن چندین هزار همچو منش

عجب، اگر نتوان نقش خاطرش دریافت
ز نازکی بتوان دید روح در بدنش

طفیل آنکه کسان را به زلف در بندی
بیار یک رسن و در گلوی من فگنش

به کوی او که شوم خاک، نیست غم مگر آنک
ز باد گرد غم آلود من رسد به تنش

شهید عشق که شد یار در زیارت او
مبارک آمد و فرخنده خلعت کفنش

وصال با وی ازین بیش نیست عاشق را
که کشته گشت و در آمد به زلف پر شکنش

زبان که خواست ز تو، خسروا، نکردی فهم
کنایتی ست که برگیر تیغ و سرفگنش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}