شمارهٔ ۱۳۵۸

غزلیات

هر شب از دست غمت دیده و دل خون شودم
وانگه از هر مژه راوق شده بیرون شودم

گاه گاهی به سر زلف تو در می آیم
با دلی در هم و آن هم ز غمت خون شودم

مردم دیده کند رقص به صحرای دو رخ
چون بم و زیر دل خسته به گردون شودم

روزگاری ست مرا سخت پریشان ز غمت
چه کنم بی تو و این عمر به سر چون شودم؟

خار خارت نشود از دل خسرو بیرون
گر چه از خون جگر رخ همه گلگون شودم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}