شمارهٔ ۳۵۱

غزلیات

رندان خرابات در میکده بستند
رفتند بپای خم و آسوده نشستند

دیدند خمار من و یک جرعه ندادند
چون تو به دل عهد محبت بشکستند

در بند تعین همه بالاف تجرد
آزاد زخلقند و نه از خویش برستند

بشکسته بت و سبحه و زنار گسسته
چون نیک به بینی همه خود را بپرستند

از جام می سرخ ندیدند چو مستی
آن سبز گیا را زپی نشئه بجستند

درخرمن عقل و خرد و دین زده آتش
دود است که پیوسته بر افلاک فرستند

ابلیس به بینند و بگویند خدائی
زین قوم بپرهیز که مردود الستند

بیزار بود پیر خرابات ازینان
کازباده خرابند وز توحید نه مستند

آشفته تو و میکده و سر سلونی
غم نیست اگر بر تو در میکده بستند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}