شمارهٔ ۱۴۳۲

غزلیات

غمم بکشت که از یار مانده‌ام، چه کنم؟
به دست هجر گرفتار مانده‌ام، چه کنم؟

نماند طاقت زاری و ناله‌ام، آن شوخ
نمی‌رود ز دل زار، مانده‌ام، چه کنم؟

برون دهم غم هجران و باورم نکند
اسیر صحبت اغیار مانده‌ام، چه کنم؟

شدم ز یار و ز خویش و ز جان و دل بیزار
که هم ز خویش و هم از یار مانده‌ام، چه کنم؟

همی کشند که منگر به روی خوب چو ما
به عالم از پی این کار مانده‌ام، چه کنم؟

همی کنند ملامت که چند گریه خون
ز زخم غمزه، دل افگار مانده‌ام، چه کنم؟

رقیب گفت که «مخمور از چه‌ای، خسرو؟»
بسی شب است که بیدار مانده‌ام، چه کنم؟

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}