شمارهٔ ۱۴۳۶

غزلیات

گر آشکار حدیث نهان خویش کنم
به آشکار و نهان قصد جان خویش کنم

ز گریه راز تو بر سینه چون رسد، چه کنم؟
روان ز گریه گره بر زبان خویش کنم

به حیله آنچه توانستم آن خود کردم
ولی ترا نتوانم که آن خویش کنم

از آن تست جفا و آزان بند وفا
تو آن خویش کن و من از آن خویش کنم

روان شدی به سفر، می رسد مرا چو جرس
که ناله ها بر سر کاروان خویش کنم

وداع کردی و چشمم روان شد از بر تو
کنون وداع دو چشم روان خویش کنم

طبیب رفت ز خسرو، دگر کنون وقت است
که خود علاج دل ناتوان خویش کنم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}