شمارهٔ ۱۴۹۵

غزلیات

عشقت نصیب من همه غم داد، درد هم
هوش و قرار من نشد و خواب و خورد هم

دردا که آه گرم به تنهائیم بسوخت
تنها نه آه گرم که دمهای سرد هم

عشاق را کسی که جفا گفت، عیب کرد
دید آنچه گفت و یاد کند آنچه کرد هم

جرمم که از وفاست ببخشای و عفو کن
اینک شفیع خون دل و روی زرد هم

اشکم روان به سوی تو آورد، چون کنم
این خاک روزیم بد و این خواب و خورد هم

آنجا که پای خود نهی از ناز بر زمین
خاک درت ز دیده دریغ است و گرد هم

بر جان خود نهم همه درد تو بهر آنک
درمان تو به کس نرسد بلکه درد هم

نامرد نیست مرد تحمل به راه عشق
نامرد را چه زهره و یارا که مرد هم

خسرو درین ره از سر مردانگیت نیست
با درد عشق جفت شو، از خویش فرد هم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}