شمارهٔ ۱۵۰۲

غزلیات

بس به مویت اسیر شد جانم
گر گذاری، گریخت نتوانم

چون در آیی، نمی شناسم فرق
کین تویی در درونه با جانم

می نگر، من ندانمت گه گه
بس به نظاره تو حیرانم

نظر مردمان و دیده بد
بر تو چون پیرهنت لرزانم

سوی تو بینم و تو جانب من
چون بینی، نظر بگردانم

همه هستی به هیچ بفروشم
وعده وصل نیست، بستانم

عاشق آن چنان شدم که به دل
وصل و هجر هر دو یکسانم

دل من دزدی و شوی منکر
خسروم من، ترا نکو دانم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}