شمارهٔ ۱۵۷۱

غزلیات

یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کن
قربان هزار چون من بر چشمْ ناتوان کن

رویت بلاست بنما، تا جان دهند خلقی
در عهد خود ازین‌سان نرخ بلا گران‌کن

از دیدن تو مردم تا بزیم و نمیرم
در شخص مردهٔ من خود را بیار و جان کن

از نوک غمزه تا کی خون‌ها کنی دمادم‌؟
شهری بکشتی اکنون شمشیر در میان کن

از کویش غم تو بگسست بند بندم
یک جرعه‌ای می‌ام ده پیوند استخوان کن

از لب چو دیگرانم چون شکری ببخشی
باری طفیل ایشان خاکی در این و آن کن

گر دل بری، توانی، ور جان بری ز من هم
تسلیم تست خسرو خواه این و خواه آن کن

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}