شمارهٔ ۱۵۸۱

غزلیات

عزم برون چو مست خماری شوی، مکن
تاراج نقش آزری ومانوی مکن

خردی و همرهی بدان می کنی، خطاست
خوبی، ولی چه سود که بد می شوی، مکن

گر چه خوش است جور و جفاهای نیکوان
لیکن اگر نصیحت من بشنوی، مکن

کج می نهی به گاه خرامش به دیده پای
افگار گشت چشم من، این کج روی مکن

گیرم که از لبم نرسانی گل انگبین
باری بدین سخن دل دشمن قوی مکن

بنمای رو و چشم مرا منتظر مدار
بگشای زلف وکار مرا یکتوی مکن

عشق آفت است، خسرو، پا را به هوش نه
تسلیم شو به بندگی و خسروی مکن

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}