شمارهٔ ۱۵۸۳

غزلیات

ای دل، علم به ملک قناعت بلند کن
چشم طمع ز خوان خسان بی گزند کن

خاک است هستی تو و خواهی که زر شود
از کیمیای نیستیش بهره مند کن

در خلوت رضا ز سوی الله روزگیر
و ابلیس را به سلسله شرع بند کن

روزی اگر به سوخته محنتی رسی
بر آتش درونه او جان سپند کن

آن کش ریاضتی نبود خود ز قند نه
و آن کش محاسنی نبود، ریشخند کن

از کوی عقل بر در سلطان عشق رو
وین تاج بفگن از سر و نعل سمند کن

تا چند زاغ مزبله، لختی همای باش
خود را به نانمودن خویش ارجمند کن

جان کش نخست در قدم شبروان عشق
برج حصار چرخ ز همت کمند کن

دشمن گرت ز پستی همت لگد زند
تو خاک راه او شو و همت بلند کن

سنگ ار یکی زنند، دعاشان دوباره گوی
کبر ار یکی کنند، تواضع دوچند کن

این آستانه ملک کسی، ز آن دیگر است
خسرو برو تو، هیچ کسی را پسند کن

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}