شمارهٔ ۱۵۹۰

غزلیات

رو، ای صبا و سلامم به دلنواز رسان
نیاز بنده بدان شوخ عشوه ساز رسان

بمردم و نگشادم غمش، چو جان بدهم
ببر حکایت و بر محرمان راز رسان

به جان کاسته افسانه فراق بگو
به شمع سوخته پروانه گداز رسان

کجایی، ای که دلت بر هلاک ناخوش بود
بیا و مژده بدان لعل دلنواز رسان

من آنچه می کشم اندر درازی شبها
به روزگار سر زلف او فراز رسان

دلم ببردی و ترسم که درد آن رسدت
دلم به زلف نگهدار و درد باز رسان

حریف می طلبد نرگس مقامر تو
خبر به حلقه مردان پاکباز رسان

چو نیم خورده خود باده بر زمین فگنی
بگو «به روح ستم کشتگان ناز رسان »

ز ناز این همه نتوان فروخت بر خسرو
شکسته را قدری مرهم نیاز رسان

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}