شمارهٔ ۱۵۹۴

غزلیات

چنین که بی تو زمان نمی توان بودن
نه مردمی بود از چشم ما نهان بودن

دمی به سوی من آی، ار چه عیب شاهان است
به کنج محنت درویش میهمان بودن

ز دیده گوهر و در بر درت فشانم، از آنک
نه دوستیست به کوی تو رایگان بودن

صبور بودنم از دیدن رخت گویند
چرا ز دیده نباشم، اگر توان بودن؟

ز سینه ام نه همانا برون روی همه عمر
چنین که خوی شدت در میان جان بودن

ملامتت نکنم گر جفا کنی، زیراک
رها نمی کندت حسن مهربان بودن

به بند سخت شدن، در شکنجه جان دادن
از آن به است که در بند نیکوان بودن

طریق بوالهوسان است نی ره عشاق
ز عشق لاف، پس از فتنه بر کران بودن

مپرس قصه خسرو، چه جای پرس آن را
که حیرت رخت آموخت بی زبان بودن

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}