شمارهٔ ۱۶۱۵

غزلیات

دل گمگشته به بازار خریدن نتوان
ور دهد لابه، چو تو یار خریدن نتوان

عشوه می ده که خریدار به جانم تا آنک
این متاعی ست که بسیار خریدن نتوان

مردمی کن قدری، چند درشتی و جفا؟
گل خرد هر که بود، خار خریدن نتوان

آه دل نیک نباشد، تو جوانی آخر
جان من، روز و شب آزار خریدن نتوان

بی گناهی تلف سوختگان سهل مگیر
زانک جان است به بازار خریدن نتوان

جان به سودات نهم، لیک بدین نقد حقیر
ناز آن نرگس بیمار خریدن نتوان

ما هلاک و تو به درویش نبینی، چه کنم؟
دولت و بخت به بازار خریدن نتوان

خسروا، زر به میان آر، چه جای سخن است
بر چون سیم به گفتار خریدن نتوان

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}