شمارهٔ ۱۷۳۱

غزلیات

منم امروز ز روی چو تو یاری مانده
باده عیش ز سر رفته خماری مانده

چشم و سینه به گذری های تو بر ره سوده
دیده پر خاک و دلی پر ز غباری مانده

عشق خون خوردن و جان سوختنم فرموده
من به نزدیک خود اندر سرکاری مانده

رفته از پیش نظر نقش نگار زیبا
بر رخ از خون جگر نقش و نگاری مانده

بوستانی که درو جز گل بی خار نبود
چون توان دید که گل رفته و خاری مانده

وه در این فتنه که فریاد رسد جان مرا
ترک قتال و فرس تند و شکاری مانده

ای صبا، عذری بخواهیش اگر ما رفتیم
راه خونخوار و خر افتاده و باری مانده

دوستان باز نیاید دل من بگذارید
کشته صیدی ست به فتراک سواری مانده

خلق گویند که بی او به چه سانی خسرو؟
چون بود بلبل مسکین ز بهاری مانده

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}