شمارهٔ ۳۸۳

غزلیات

هر که در گلشن دل سرو سمن بردارد
بایدش دل زگل و سرو سمن بردارد

حالت بسمل عشق و مژه فتانش
داند آن خسته که دل برسر خنجر دارد

کرده چون پهلوی دارا دل مجروهم چاک
آنکه ابروی چو شمشیر سکندر دارد

نبود آرزوی کوثر و حورش در دل
آنکه دلبر ببرو باده بساغر دارد

تاج جمشید بسرکی نهد و افسر کی
هر که از خاک در میکده افسر دارد

کار ناصح بسر زلف تو افتادی کاش
تا بدیدی دل آشفته چه بر سر دارد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}