شمارهٔ ۱۷۳۸

غزلیات

ای جهان چشم سیاهت بسته
فتنه خود را به پناهت بسته

آسمان دست مه از رشته صبح
پیش آن روی چو ماهت بسته

غم پیچیده مرا چون طومار
پس به تعویذ کلاهت بسته

دیده ره داد ترا اندر چشم
خون دل آمده راهت بسته

دل من غرقه خون است که شد
در سر زلف دو تاهت بسته

خواب گر چشم جهان می بندد
ماند از آن چشم سیاهت بسته

خطت آورد سپه بر من و شد
مه به فتراک سپاهت بسته

جان برآرم ز زنخدان تو، تا
نشد از خط سر چاهت بسته

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}