شمارهٔ ۱۷۸۳

غزلیات

خنده را سوختن جان من آموخته ای
غمزه را غارت ایمان من آموخته ای

جان به بازی ببری از من و بازم ندهی
این چه بازیست که بر جان من آموخته ای؟

می زنی بر من سرگشته که سربازی کن
گوی بازی تو به چوگان من آموخته ای

طره را بشکنی و باز ببندی، دانم
این شکست از پی پیمان من آموخته ای

جا به چشمم کنی و غرقه شوم برنکشی
آشنا گر چه به طوفان من آموخته ای

پاره گرد، ای دل و خون شو که ترا فرمان است
عشق بازی تو به فرمان من آموخته ای

چه کنی از مژه سحر از پی خسرو هر دم
این عملها نه ز دیوان من آموخته ای؟

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}