شمارهٔ ۱۸۰۸

غزلیات

مرا چند آخر از خود دور داری؟
دلم را در هم و رنجور داری

روا داری که با آن روی چو شمع
شب تاریک ما بی نور داری

میان داری چو زنبوران کافر
مژه کافرتر از زنبور داری

ز رسوایی مرنج، آخر محال است
که عاشق باشی و مستور داری!

بتی گر داری، از فردا میندیش
که در خانه بهشت و حور داری

تو آن سلطان خوبانی، نگارا
که همچون فتنه صد دستور داری

ز چندان دل که ویران کرده تست
چه باشد گر یکی معمور داری؟

چو آتش در زدی، باری همین بین
چنین باشد که خود را دور داری

معافی، گر نمی پرسی ز خسرو
که خوبی و دل مغرور داری

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}