شمارهٔ ۱۸۵۸

غزلیات

دلها به غمزه دزدی، چون خنده برگشایی
جانها به عشوه سوزی، چون زلف را نمایی

دلها بری و گویی، من دلبری ندانم
بازی ز زلف بستان تعویذ دلربایی

هستم فتاده در غم برخاسته ز هستی
هیچ افتدت که گه گه در دیدن من آیی

گردد دل غمینم خون از برای جانان
زیرا که می برآید حال من از جدایی

خون شد ز گریه دیده، بفشان ز زلف گردی
تا دیده سرمه سازد از بهر روشنایی

چندین مگو که خسرو با من چه کار دارد؟
آخر تو روز عیدی، من بنده روستایی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}