شمارهٔ ۱۹۹۴

غزلیات

خیالی کرده‌ام وین از خیال خود نمی‌دانی
ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمی‌دانی

نهادی سنبله بر مشتری و می‌کشی خلقی
منت آگه کنم گر تو وبال خود نمی‌دانی

ز جولان سمندت دور بادا چشم بد گرچه
صف موران مسکین پایمال خود نمی‌دانی

مه دوهفته می‌خوانی رخ خود را و من چون مه
همی‌کاهم که در خوبی کمال خود نمی‌دانی

مگو ای شاخ خلق از دیدنم بهر چه می‌میرند
تو یعنی از بلای زلف و خال خود نمی‌دانی

دمی با مردم دیده نشستی پس دم دیگر
اگر زین هم نشینی بد ملال خود نمی‌دانی

بخواهد رفت ناگه جان . . . خود درین خسرو
که حالی در چنین نظاره حال خود نمی‌دانی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}