غزل شمارهٔ ۷۴

غزلیات

دلم را انده جان می‌ندارد
چنان کاید جهانی می‌گذارد

حدیث عشق باز اندر فکندست
دگر بارش همانا می‌بخارد

چه گویم تا که کاری برنسازد
چه سازم تا که رنگی برنیارد

چه خواهد کرد چندین غم ندانم
که جای یک غم دیگر ندارد

به زاری گفتمش در صبر زن دست
اگر عشقت به دست غم سپارد

مرا گفتا ترا با کار خود کار
مسلمان، مردم این را دل شمارد

بنامیزد دلم در منصب عشق
به آیین شغل‌هایی می‌گذارد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}