غزل شمارهٔ ۱۰۳

غزلیات

بی‌عشق توام به سر نخواهد شد
با خوی تو خوی در نخواهد شد

آوخ که به جز خبر نماند از من
وز حال منت خبر نخواهد شد

گفتم که به صبر به شود کارم
خود می‌نشود مگر نخواهد شد

گیرم که ز بد بتر شود گو شو
دانم ز بتر بتر نخواهد شد

ور عمر به کام من نشد کاری
دیرم نشدست اگر نخواهد شد

با عشق درآمدم به دلتنگی
کاخر دل او دگر نخواهد شد

هجرانت به طعنه گفت جان می‌کن
وز دور همی نگر نخواهد شد

جز وصل توام نمی‌شود در سر
زین کار چنین به سر نخواهد شد

خون شد دلم از غمت چه می‌گویم
خون شد دل و بس جگر نخواهد شد

تا کی سپری بر انوری آخر
در خاک لگد سپر نخواهد شد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}