غزل شمارهٔ ۱۱۰

غزلیات

عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد
درآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد

مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران بیش
مکن مکن که غمت سود و دل زیان آمد

چه می‌کنی به چه مشغولی و چه می‌طلبی
چه گفتمت چه شنیدی چه در گمان آمد

مزن مزن پس از این در دل آتشم که ز تو
بیا بیا که بدین خسته دل غمان آمد

چنان که بود گمان رهی به بدعهدی
به عاقبت همه عهد تو همچنان آمد

کرانه کردی از من تو خود ندانستی
که دل ز عشق تو یکباره در میان آمد

مکن تکبر و بهر خدای راست بگوی
که تا حدیث منت هیچ بر زبان آمد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}