غزل شمارهٔ ۱۲۶

غزلیات

معشوق دل ببرد و همی قصد دین کند
با آشنا و دوست کسی این‌چنین کند

چون در رکاب عهد و وفا می‌رود دلم
بیهوده است جور و جفا چند زین کند

دل پوستین به گازر غم داد و طرفه آنک
روز و شبم هنوز همی پوستین کند

گوید که دامن از تو و عهد تو درکشم
تا عشق من سزای تو در آستین کند

از آسمان تا به زمین منت است اگر
با این و آن حدیث من اندر زمین کند

چیزی دگر همی نشناسم درین جز آنک
باری گمان خلق به یک ره یقین کند

بریخ نوشت نام وفا کانوری چرا
نامم ز بهر مرتبه نقش نگین کند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}