غزل شمارهٔ ۱۲۷

غزلیات

جان وصال تو تقاضا می‌کند
کز جهانش بی‌تو سودا می‌کند

بالله ار در کافری باشد روا
آنچه هجران تو با ما می‌کند

در بهای بوسه‌ای از من لبت
دل ببرد و دین تقاضا می‌کند

بارها گفتم که جان هم می‌دهم
همچنان امروز و فردا می‌کند

غارت جان می‌کند چشم خوشت
هیچ تاوان نیست زیبا می‌کند

زلف را گو یاری چشمت مکن
کانچه بتوان کرد تنها می‌کند

چند گویی راز پیدا می‌کنی
راز من ناز تو پیدا می‌کند

آتش دل گرچه پنهان می‌کنم
آب چشمم آشکارا می‌کند

آنچنان شوخی که گر گویند کیست
کانوری را عشق رسوا می‌کند

گرچه می‌دانم ولیکن رغم را
گویی ای مرد آن به عمدا می‌کند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}