غزل شمارهٔ ۲۰۴

غزلیات

داری خبر که در غمت از خود خبر ندارم
وز تو به جز غم تو نصیبی دگر ندارم

هستم به خاک‌پای و به جان و سرت به حالی
کامروز در غم تو سر پای و سر ندارم

منمای درد هجر از این بیشتر که دانی
از حد گذشت و طاقت ازین بیشتر ندارم

دردا که بر امید وصال تو در فراقت
از من اثر نماند و ز وصلت اثر ندارم

ای جان و دل ببرده و در پرده خوش نشسته
هان تا ز روی راز نهان پرده برندارم

اشک چو سیم دارم و روی چو زر ازین غم
کاندر خور جمال و رخت سیم و زر ندارم

دارم ز غم هزار جگر خون و انوری را
شب نیست تا به خون جگر دیده تر ندارم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}