غزل شمارهٔ ۲۱۶

غزلیات

ای آرزوی جانم در آرزوی آنم
کز هجر یک شکایت در گوش وصل خوانم

دانی چگونه باشم در محنتی چنینم
زان پس که دیده باشی در دولتی چنانم

با دل به درد گفتم کاخر مرا نگویی
کان خوشدلی کجا شد دل گفت می‌ندانم

آری گرت بیابم روزی به کام یابم
ورنه چنانکه باشد زین روز درنمانم

گه‌گه به آب دیده خرسند کردمی دل
کار آن‌چنان شد اکنون آن هم نمی‌توانم

من این همه ندانم دانم که می‌برآید
جانم ز آرزویت، ای آرزوی جانم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}