غزل شمارهٔ ۲۷۰

غزلیات

همچون سر زلف خود شکستی
آن عهد که با رهی ببستی

بد عهد نخوانمت نگارا
هرچند که عهد من شکستی

کس سیرت و خوی تو نداند
من دانم و دل چنان که هستی

از شاخ وفا گلم ندادی
وز خار جفا دلم بخستی

از هجر تو در خمارم امروز
نایافته‌ای ز وصل هستی

با این همه میل من سوی تو
چون رفتن سیل سوی پستی

از جان من ای عزیز چون جان
کوتاه کن این درازدستی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}