غزل شمارهٔ ۲۹۸

غزلیات

گر جان و دل به دست غم تو ندادمی
پای نشاط بر سر گردون نهادمی

گر بیم زلف پر خم تو نیستی مرا
این کارهای بستهٔ خود برگشادمی

ور بر سرم نبشته نبودی قضای تو
شهری پر از بتان به تو چون اوفتادمی

واکنون چه اوفتاد دل اندر بلای تو
ای کاش ساعتی به جمال تو شادمی

گر بی‌تو خواست بود مرا عمر کاجکی
هرگز نبودمی و ز مادر نزادمی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}