شمارهٔ ۹۳ - در موعظه و شکایت دهر

مقطعات

با یکی مردک کناس همی گفتم دی
تو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خسته‌ست

صنعت و حرفت ما هر دو تو می‌دانی چیست
آن چرا تیزرو و این ز چه روی آهسته‌ست

گفت از عیب خود و از هنر ما مشناس
اینک ما را ز خیار آتش وزنی جست‌ست

کار فرمای دهد رونق کار من و تو
داند آن کس که دمی با من و تو بنشسته‌ست

کار فرمای مرا پایهٔ من معلومست
لاجرم جان من از بند تقاضا رَسته‌ست

باز چون گاو خراس از تو و از پایهٔ تو
کارفرمای ترا دیده چنان بربسته‌ست

که چنان ظن برد او کانچ تو ترتیب کنی
کردهٔ دانم و پرداخته و پیوسته‌ست

یا چنان داند کین عمر عزیز علما
همچو روز و شب جهال متاع رسته‌ست

او چه داند که در آن شیوه چه خون باید خورد
که ترا از سر پندار در آن پی خسته‌ست

انوری هم ز تو بر تست که بر بیخ درخت
عقل داند که ستم نز تبرست از دستست

غصه خور غصه که خود بر فلک از غصه تو
تیر انگشت گزیده‌ست و قلم بشکسته‌ست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}