شمارهٔ ۷۰۱

غزلیات

آخر ای پیر خرابات نه من مخمورم
گر زنم حلقه بدر می طلبم معذورم

از چه در حلقه مستان تو را هم ندهند
من که در سلسله دردکشان مشهورم

میکشانت همه کشتی بشط می راندند
در سراب از چه من مست بگو مخمورم

نه مرا خرقه و سجاده نه سیم و زر و زور
زاری آورده ام و نیست جز این مقدورم

کفر و اسلام زمن هردو گریزند زننگ
چه غم از آن که از این هر دو توئی منظورم

دستی ای دست خدا بهر نجاتم زکرم
زانکه در پنجه شاهین قضا مقهورم

راه در پرده جانان نبرم آشفته
در حجاب تن و جان تا چو تو من مستورم

دهر گر گرد برانگیخته از هستی من
چون تو معمار وجودی بخدا معمورم

غم غربت اگرم سخت سرا پا چون شمع
چون که در بزم رضا سوخته ام مسرورم

شیخ غره زعمل شد زسپاه و زر و ملک
من زخاک در کریاس علی مغرورم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}