غزل شمارهٔ ۱۳۷

غزلیات

دوش چون چشم او کمان برداشت
دلم از درد او فغان برداشت

حیرت او زبان من در بست
غیرتش بندم از زبان برداشت

بنشینم به ذکر او تا صبح
صبح چون ظلمت از جهان برداشت

مطرب آن نغمهٔ سبک برزد
ساقی آن ساغر گران برداشت

می و مطرب چو در میان آمد
بت من پرده از میان برداشت

چون بدید این تن روان رفته
بنشست و قلم روان برداشت

از تنم رسم آن کمر برزد
وز دلم نسخهٔ دهان برداشت

جان و جانان چو هر دو دوست شدند
تن آشفته دل ز جان برداشت

بر گرفت از لبش به زور و بزر
همه کامی که می‌توان برداشت

اوحدی را چو زور و زر کم بود
دست زاری بر آسمان برداشت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}