غزل شمارهٔ ۲۰۸

غزلیات

چو دل شد زان او هرگز نمیرد
چو خورد از خوان او هرگز نمیرد

به سر می‌گردم از عشقش، چو دانم
که سرگردان او هرگز نمیرد

تن عاشق بمیرد در جدایی
ولیکن جان او هرگز نمیرد

به دردش گر دلم زین پیش می‌مرد
پس از درمان او هرگز نمیرد

تنم را پر شود پیمانهٔ عمر
ولی پیمان او هرگز نمیرد

به زندان عزیزی در شد این دل
که در زندان او هرگز نمیرد

روان اوحدی را هست حکمی
که بی‌فرمان او هرگز نمیرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}