غزل شمارهٔ ۲۱۰

غزلیات

رخش، روابود، ار اسب دلبری تازد
که گوی سیم به چوگان مشک می‌بازد

ز ذره بیشترندش کنون هواداران
سزا بود که دل از مهر ما بپردازد

چه پردها بدرانید عشق او برما!
نگه کنیم دگر تا: چه پرده میسازد؟

به دست کوته ما این گرو نشاید برد
ز زلف او که درازست وتیر دریازد

میان ما سخنی چند اندرونی رفت
زبان چو شمع ببر، تا برون نیندازد

بسی که از دهن او شکر شود در تنگ
ز شرم او نه عجب گر نبات بگدازد

چه کم شود ز درخت بلند قامت دوست؟
به کار اوحدی ار سایه‌ای بر اندازد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}