غزل شمارهٔ ۲۶۳

غزلیات

هیچ روز آن رخ به فرمانم نشد
درد دل برداد و درمانم نشد

دوش راز عشق او بر مرد و زن
قصد آن کردم که برخوانم، نشد

صبر از آن دلدار و دوری زان نگار
گر چه می‌گفتم که: بتوانم، نشد

از شکایت‌ها که هست این بنده را
یک سخن در گوش سلطانم نشد

نیست یک شب، کز غم آن ماهرخ
ناله و زاری به کیوانم نشد

کی فراموشم شود یادش ز دل؟
نقش او چون هرگز از جانم نشد

خود نه او پیشم نمی‌آید به روز
شب خیالش نیز مهمانم نشد

بارها گفتم که: گر دستم دهد
داد ازان دلدار بستانم، نشد

اوحدی گفت: آن پری در عشق ما
نرم شد خیلی، ولی دانم نشد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}