غزل شمارهٔ ۲۸۳

غزلیات

چون عشق در آید، قدم سر بنماند
عشقت به بر آید، چو ترا بر بنماند

توحید به جایی برساند قدمت را
کش نیک و بد و مؤمن و کافر بنماند

آنست ریاضت که: چو زان بوته برآیی
از ذات تو جز روح مصور بنماند

چندین به میسر شدن کار چه نازی؟
آنست میسر که: میسر بنماند

ای سر بگریبان هوس بر زده، می‌کوش
کان دامن آلوده چنان تر بنماند

روح تو چو مرغیست درین راه،چنان کن
کندر گل تشویر تو چون خر بنماند

در حلقهٔ عشق ار نبود نفس ترا راه
هش‌دار! که چون حلقه بر آن در بنماند

آن کس که به زر فخر کند خاک به از وی
آن روز که در کیسه او زر بنماند

ای اوحدی، آن نام طلب دار، که او را
بر جان بنویسند چو دفتر بنماند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}