غزل شمارهٔ ۳۴۲

غزلیات

عشق همان به که به زاری بود
عزت عشق از در خواری بود

دست بگیرد دل درویش را
دوست که در مهد و عماری بود

هم نکند صید چنان آهویی
گر سگ ما شیر شکاری بود

از گل و باغش نبود چاره‌ای
دیده که چون ابر بهاری بود

یار مرا می‌کشد از عشق خود
کشتن عشاق چه یاری بود؟

روز که بی‌وصل بر آید ز کوه
در نظر من شب تاری بود

هم بکند چارهٔ او اوحدی
چون شب رندی و سواری بود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}