غزل شمارهٔ ۴۱۴

غزلیات

هر چه گویم من، ای دبیر، امروز
نه به هوشم، ز من مگیر امروز

قلم نیستی به من در کش
که گرفتارم و اسیر امروز

سالها در کمین نشستم تا
در کمانم کشد چو تیر امروز

رو بشارت زنان، که گشت یکی
با غلام خود آن امیر امروز

پرده بر من مدر، که نتوان دوخت
نظر از یار بی‌نظیر امروز

میل یار قدیم دارد دل
تن ازین غصه، گو: بمیر امروز

اوحدی، جز حدیث دوست مگوی
که جزو نیست در ضمیر امروز

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}