غزل شمارهٔ ۴۹۴

غزلیات

غافل چرایی؟ جانا، ز دردم
رحمت کن آخر بر روی زردم

خونم بریزی هر روز، چون من
داد از تو خواهم، گویی چه کردم؟

در دام حسنت جز دم ندیدم
وز خوان عشقت جز خون نخوردم

نقش غمم چون بر دل نوشتی
من نامهٔ خود در می‌نوردم

خاک نسیمت گردم به زاری
باشد که آرد پیش تو گردم

ای باد مشکین، گر می‌توانی
بویی بیاور زان باغ وردم

تا دیدهٔ من دید آن صنم را
گر اوحدی را، دیدم نه مردم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}