غزل شمارهٔ ۷۶۴

غزلیات

کدامین نقشبند این نقش بستی؟
همه یک دست و هر نقشی به دستی

به نور جان شدست این نقش ممتاز
و گرنه کی چنین در دل نشستی؟

گر این جان در بت سنگین بدیدی
عجب دارم خلیل ار بت شکستی

ورین معنی بتی را جمع بودی
کدامین مؤمن از بت باز رستی؟

بیا، تا هر دم از دستی بر آییم
مگر نقاش این آید به دستی

که گر پا بستهٔ این نقش گردیم
چه فرق از مؤمنی تا بت‌پرستی؟

نهاد اندر لب شیرین این قوم
میی روشن، که هر جامی و مستی

پریشان کرد گرد روی ایشان
سر زلفی که هر تاری و شستی

مسلمان، اوحدی، آن روز بودی
که از دام چنین بتها برستی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}